مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
206
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
رئيس ايشان را همىكشت تا ده تن را پاك بكشت و به دريا فروريخت . پس از آن بانگى بلند بنور الدين زد و به او گفت : از كشتى بدر شو ، طناب كشتى بگشاى . نور الدين از شمشير او هراس كرده ، برخاست و بر ساحل بجست و طناب كشتى بگشود و بسرعت بكشتى درآمد . و شيخ رئيس به او ميگفت چنين كن و چنان كن و كشتى چنين بران و بفلان ستاره نظر كن . نور الدين چنان ميكرد كه شيخ رئيس ميگفت و بسرعت كشتى همىراند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و هشتاد و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، شيخ با نور الدين ، كشتى همىراندند . ولى نور الدين در درياى فكرت و حيرت غرق بود و هروقت كه بشيخ نظاره ميكرد ، بهراس ميشد و نميدانست كه بكدام سوى مىراند . تا اينكه هنگام ظهر رسيد . در آن هنگام ، نور الدين ديد كه رئيس ، زنخدان خود گرفته ، فروكشيد و زنخدان از رويش جدا شد . نور الدين تامل كرده ، ديد كه زنخدانى بوده است مزور كه بر روى خود چسبانيده و آن شيخ رئيس ، ملكه است كه آن حيلت به كار برده تا ناخدايان بكشد . نور الدين از حيلت ملكه و شجاعت او بشگفت ماند و عقلش از غايت فرح ، پريدن گرفت . پس از آن نور الدين را شوق و طرب بگرفت و پديد آمدن مقصود را يقين دانسته ، اين ابيات برخواند : تا سايهء مباركت افتاد بر سرم * دولت غلام من شد و اقبال چاكرم شد سالها كه از سر من رفته بود بخت * از دولت وصال تو بازآمد از درم بيدار در زمانه نديدى كسى مرا * در خواب اگر خيال تو گشتى مصورم ساقى بيا كه از مدد بخت كارساز * كامى كه خواستم ز خدا شد ميسرم